تبليغاتX
بر مدار نقاله
سی ام تیر 1387
!.!.!

طفلی پسرک

دلش پریدن میخاست...

بیچاره ولی بال پریدن کم داشت

تا توی بساط دوره گردی روزی...

دو بال سیاه کرکسی را او دید...

با دیدن او مرد بساطی خندید...

گفتش که فروشش همه پایا پای است....

دندان به نوک

و
مو به پر

و
بال به پا

میبخشد...

این ساده پسر ..پای به بالش بخشید

بیچاره پسر به بال کرکس که پرید....

تا آخر شب فقط جسد دید ..همین...

آن شب پسرک دلش دویدن را خواست...

بیچاره ولی...پای دویدن کم داشت