تبليغاتX
بر مدار نقاله
بیست و هفتم خرداد 1387
!.!.!

ديروز غروب كه به خونه برمي گشتم ديدم يه ماشين اورژانس تو كوچه ما ايستاده و درب يه حياط هم بازه ، دو تا خانم و يه آقا هم داشتند وارد اون حياط ميشدند ، توجهي نكردم و رفتم خونه يه دوش گرفتم، شام خوردم و مهيا شدم واسه تماشاي فوتبال جام ملتهاي اروپا ، ساعت دقيقاً 21:15 بود كه برق منطقه ما قطع شد(معظلي كه جديداً در تهران مد شده ، قطع برق يهو و بدون اطلاع قبلي).

كمي بي حوصله شدم گوشي همراه رو برداشتم و شروع كردم به موسيقي گوش دادن تا شايد وقت بگذره، در خلال گوش دادن به موسيقي SMS بازي هم ميكردم .

چند تا آهنگ گذشت ؛ شادمهر ، بنيامين ، سروش ، ايرج و به مرحوم ناصر عبدالهي رسيد (منو ببخش....)

ديدم صداي شيون و الله اكبر مياد سريع رفتم پشت پنجره ديدم تو كوچه غوغايي شده كلي آدم جمع شده بود، همون آمبولانس ، همون حياط و جنازه اي كه روي دست آدمهاي كوتاه و بلند به رقص مرگ درآمده بود.

داشتم زير لب واسش فاتحه ميخوندم كه جنازه رو به سمت آمبولانس به حركت درآوردن، از بالا كاملاً مشرف بودم هم به مردم كوتاه و بلند و هم به جنازه اي كه روي دستها به نوسان درآمده بود.

از جلوي حياط ما كه گذشتن من از بالا داشتم ميديدم يك آن تمام تنم به لرزه دراومد ، ترس و خوفي عجيب و وحشت و ابهتي عظيم .

نميدونم شايد عزاييل بود با ايل و تبارش كه كوچه را قُرُق كرده بودند .

جنازه را كه بردند به فاصله چند دقيقه همه محله روشن شد و برق منطقه وصل شد .

آري به راستي باور كردم كه ملك الموت با سپاهش محله را قُرُق كرده بودند .  

محله آرام آرام در سكوت فرو رفت

فقط صداي عبدالباسط بود كه از منزل آن مرحوم لطيف به گوش ميرسيد

و من بي خيال كه هنوز اميدوار در انتظار شروع بازيها بودم

پرتقال – سويس

جمهوري چك – تركيه

 

ياد اين شعر خودم افتادم :

و ناگاه

زدر مي آيد

مهمان خوانده اي كه ناخوانده ميخوانيمش

. . . . . . .

. . . . . . . . .

بقيه شعر هم بمانــــــــــــــد .