
ديروز غروب كه به خونه برمي گشتم ديدم يه ماشين اورژانس تو كوچه ما ايستاده و درب يه حياط هم بازه ، دو تا خانم و يه آقا هم داشتند وارد اون حياط ميشدند ، توجهي نكردم و رفتم خونه يه دوش گرفتم، شام خوردم و مهيا شدم واسه تماشاي فوتبال جام ملتهاي اروپا ، ساعت دقيقاً 21:15 بود كه برق منطقه ما قطع شد(معظلي كه جديداً در تهران مد شده ، قطع برق يهو و بدون اطلاع قبلي).
كمي بي حوصله شدم گوشي همراه رو برداشتم و شروع كردم به موسيقي گوش دادن تا شايد وقت بگذره، در خلال گوش دادن به موسيقي SMS بازي هم ميكردم .
چند تا آهنگ گذشت ؛ شادمهر ، بنيامين ، سروش ، ايرج و به مرحوم ناصر عبدالهي رسيد (منو ببخش....)
ديدم صداي شيون و الله اكبر مياد سريع رفتم پشت پنجره ديدم تو كوچه غوغايي شده كلي آدم جمع شده بود، همون آمبولانس ، همون حياط و جنازه اي كه روي دست آدمهاي كوتاه و بلند به رقص مرگ درآمده بود.
داشتم زير لب واسش فاتحه ميخوندم كه جنازه رو به سمت آمبولانس به حركت درآوردن، از بالا كاملاً مشرف بودم هم به مردم كوتاه و بلند و هم به جنازه اي كه روي دستها به نوسان درآمده بود.
از جلوي حياط ما كه گذشتن من از بالا داشتم ميديدم يك آن تمام تنم به لرزه دراومد ، ترس و خوفي عجيب و وحشت و ابهتي عظيم .
نميدونم شايد عزاييل بود با ايل و تبارش كه كوچه را قُرُق كرده بودند .
جنازه را كه بردند به فاصله چند دقيقه همه محله روشن شد و برق منطقه وصل شد .
آري به راستي باور كردم كه ملك الموت با سپاهش محله را قُرُق كرده بودند .
محله آرام آرام در سكوت فرو رفت
فقط صداي عبدالباسط بود كه از منزل آن مرحوم لطيف به گوش ميرسيد
و من بي خيال كه هنوز اميدوار در انتظار شروع بازيها بودم
پرتقال – سويس
جمهوري چك – تركيه
ياد اين شعر خودم افتادم :
و ناگاه
زدر مي آيد
مهمان خوانده اي كه ناخوانده ميخوانيمش
. . . . . . .
. . . . . . . . .
بقيه شعر هم بمانــــــــــــــد .
تو دنياي مجازي بخصوص دنياي وبلاگ نويسي و بين وبلاگ نويسها يه سري تعاملات اجباري وجود داره ، اينكه بايد به وبلاگ ديگران سر بزني تا به وبلاگت سر بزنن، حتماً بايد براشون comment بزاري تا واست پيامي بزارن، و به قولي وبلاگشونو پر تردد كني تا وبلاگتو پر تردد كنن ، پيرو همين اصل منم همواره به چند وبلاگي كه تو favorites ام دربخشي به نام daily ذخيره كرده بودم سر ميزدم ، البته نه به خاطر اون تعاملات اجباري (كه اصلاً اهل اينجور باج دادن ها نيستم)، بلكه به خاطر مفهومي بودن نوشته هايي بود كه صاحبان قلم در وبلاگشون دنبال ميكردن.
خب اونايي كه نوشته هاي منو پيگيري ميكنن و به وبلاگم سر ميزنن ميدونن كه چند ماهي نبودم تو اين دنياي مجازي ( بنا به دلايلي)، كه البته از هفته گذشته دوباره شروع به نوشتن كردم .
ديروز به طور اتفاقي داشتم روزانه هامو چك ميكردم و مطالب وبلاگهاي مختلف رو ميخوندم كه به وبلاگ http://www.abnabathayerangi.blogfa.com آبنباتهاي رنگي خانم سميه و دوستش رسيدم، صفحه رو كه باز كردم و آخرين پستش كه در تاريخ 15/03/87 ارسال شده بود رو ديدم ميخكوب شدم ، يكي از شعرهاي من اونجا بود شعري كه خودم در تاريخ 27/11/86 نوشته بودم و حالا اونجا تو وبلاگ يكي ديگه ميديدمش بدون عنوان شدن نامي از من و يا ذكر منبع وبلاگم .
هم جالب بود واسم و هم شوكه كننده !
شوكه كننده از دو جهت ؛ اول از comment هايي كه براش گذاشته شده بود و دوم باوري تلخي از عدم انحصار و حق كپي رايت اثر در اين عصر كتابخانه هاي مجازي در اين وادي نا هنجار چارچوب شكن .
و جالب از اين جهت كه حتماً قشنگ بوده كه بين اينهمه مطلب و نوشته انتخاب شده .
نميدونم واقعا
نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت .
زندگی شاید همین باشد.........یک فریبه ساده و کوچک......آن هم از دست عزیزی.......که دنیا را برای او می خواهی.......من گمان کنم زندگی همین باشد....
روزی كه امیركبیر گریست
در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبلهكوبی میكردند.
اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبی به امیركبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واكسن بزنند. بهویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله میكوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبی سرباز زدند.
شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله كوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچههایتان آبلهكوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده میشود.
امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.
پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .
چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود.
علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند.
میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میكردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین هایهای میگرید.
سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشكهایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیدهاند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.
اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میكنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند .
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.