
بهانه ای برای ماندن نیست
برای رفتن نیز هم .
گاهِ انتخاب است ؛
به امید گم شدن
تا شاید بیابم
تمام از دست رفته هایم را .
می ترسم . !
آخر میدانی
هر روز گوشه ای از وجودم
به یغما می رود
و من هنوز
امید به سازش دارم ،
چه امید عبثی . !
بیچاره آیینه ها
که این جسم منزجر را
هر روز باید تحمل کنند .
دیگر خودم نیستم
وجودم شده همه عاریه ،
من
از دست رفته ام
پس می روم
تا از دل هم ، رفته باشم .