
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
چقدر سر رسید
چقدر سالگرد و سالگشت
چقدر واقعه
چقدر حادثه
در عمق تاریخی همیشه آبستن
که هرچه می نگرم
تاریک و تاریکتر می نماید
آنچنان که گویی
دیگر آخر الزمان است
ولی میدانم ،
دنیا
« بیشترش مانده »
چقدر ؟
نمیدانم !
و وای به حال من
که نمیدانم
در کدام برهه از این تاریخ پا به ماه گذاشته
منتظر کدامین حادثه ام .
نو که میاد به بازار
کهنه میشه عزیزتر
اون قدیما اینجور بود
اینو عزیز جان میگفت .
آی عزیز کجایی ،
بیا ببین حالا رو
وضع و روز ماها رو
نو که میاد به بازار
کهنه میشه دل آزار
حتی اگه این کهنه
عشق ابدی باشه .
من هم
حرفهایی برای گفتن دارم ،
ولی سکوت می کنم .
که سکوت
همیشه ،
نه علامت رضاست .
گاه ،
رساترین فریادهاست .
سکوت می کنم
که بی دادی باشد
به تمام بیدادهای روا رفته
پاسخی موجز به تمام ابلهان ،
در طول تاریخ .
من هم
حرفهایی برای گفتن دارم
ولی سکوت میکنم
و از این سکوت
راضیم ،
اگرچه سکوت
همیشه
نه علامت رضاست .
مسیح
در حال فرار کردن بود
ازش پرسیدن چرا داری فرار میکنی
گفت:
از یه بیماری فرار میکنم
گفتند:
تو که دم مسیحایی داری
نفَست شفاست
تمام بیماری ها رو علاج کردی ،
این بیماری رو هم علاج کن
گفت:
این بیماری لاعلاجه
گفتند:
اسم این بیماری چیه . ؟
گفت:
« نادانــی »

سالروز تولد مسیح پیام آور صلح و دوستی مبارک.
پاییز هم تمام شد
با تمام وصل کشی هایش .
زمستان هم تمام میشود
با تمام نسل کشی هایش .
انسان هم ،
تمام میشود
با تمام
اصل کشی هایش .