
در تحیرم
نه . . .
باور نمیکنم . !
تاریخ را تحریف کرده اند؛
مگر میشود
مجنون روی زمین باشد
و
خشکسالی بیاید
نه . . .
باور نمیکنم
آسمان اینهمه سنگدل و بی احساس
محال است
مجنون روی زمین باشد
و
آسمان تاب بیاورد ،
در هم کشیده نشود
نغُرد
نگرید .
محال است . !
از همین الان تکلیفم روشنه
هیچ عکسی ندارم
که بعد از من بزنن به دیوار
تا یک هفته
شاید هم چهل روز
بعد از خودم
به دیوار بماند .
بعد
روی عکسم
پوستر تبلیغاتی
و یا شاید هم
انتخاباتی
بچسبانند ،
پوسترهایی
که بهایش
خون بهای
خون دلهایست
که عوام میخورند .
میایم
می مونیم
میریم .
ازمون فقط یه چیز باقی میمونه
اونم عکسیه که به دیوار میزنن
زیرشم می نویسن
« درگذشت »
عکسی که حل میشه تو اولین بارون
و دیگه تموم . . .
نه یادی
نه بودی .!
سفر ایستگاه
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
قیصر امین پور چهل روزه شد
در آن دیار دیگر
و ما هنوز متولد نشده ایم
گویی هیچوقت هم نخواهیم شد.
مدتها بود سر ذوق نیامده بودم برای جواب دادن به پستهای sun
دیروز اول صبح تا پست جدیدش رو دیدیم ناخودآگاه فوران کردم ،
هرچند که تلاشم برای comment گذاشتن بی فایده بود .
sun از چراغ قرمز نوشته بود و آدمهای عجول و بی قرار پشت چراغ، از سختی شمارش معکوس ثانیه ها، از خساست آسمان برای نباریدن، از پسرک گل فروش در این سرمای سگ و از خودش که سوژه ای پیدا کرده بود برای به جلوه گذاشتن نمایی دیگر از هنر بدیع عکاسی.
مطلبی که در زیر می خوانید شاید حس همزاد پنداری باشد به پست sun ، شاید هم به آن پسرک گل فروش :
گل نرگس و دستان یخ زده
پسرک گل فروش و سرخی چراغ
پای منو پدال گاز
بوق ، دنده ، هوای داغ
هوا
بس ناجوانمردانه سرد است
شیشه ها اگر چه بالاست
دل گل فروش کوچک ما
اما
پر از غصه،
پر از درد است .
آری . . .
خساست آسمان برای پسرک گل فروش بالاترین بخشش و ثانیه های پشت چراغ بزرگترین غنیمت .
به راستی به کجا چنین شتابان.
شاید بهتر است دستی ها را بالا بکشیم، لختی پایمان را از بیخ گلوی پدال برداریم تا هم او نفسی بکشد، هم ما به آرامشی برسیم.
اگر آن ناز پرورده بی درد
میدانست؛
که روزی گریبانش را خواهم گرفت،
در تابلوی آفرینشش، جای من میخی می کوبید
تا شاید زمین را باد نبرد .
قهرمان قصه . !
من باید بروم
آخر میدانی ،
جای دیگری
قصهُ دیگری
دارد به پایان میرسد ،
من آنجا
قهرمان قصه ام .
من هم روزی بکرِ بکر بودم
پای هیچ متجاوزی به سرزمین وجودم باز نشده بود .
عقل و احساس
در هم آمیختند ،
خون بکارتم را ریختند .