
می گویند چشمها و زبان ، بیش از سایر اعضاء با روح در ارتباط هستند . نمی دانم كه آیا این حرف حقیقت دارد یا خیر ، اما آنچه می دانم این است كه مرگ مانند دزدی كه به گنجی می رسد ، ولع دارد و با شتاب هرچه تمام تر ، آن را می بلعد و در یك هزارم ثانیه چشم ها تهی می شوند و زبان خاموش ، و این یعنی پایان ، پایان ، پایان . . .
« بوبن »
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
« مرحوم قیصر امین پور»
یکی از دوستام یه SMS برام فرستاده بود با این مضمون ؛
کاش ته مداد رنگی زندگیمون، پاکنی هم بود که بتوانیم غلط های زندگی را پاک کرده و درستشون رو از نو بنویسم .
همین SMS رو واسه یکی از دوستام ارسال کردم ، اونم جواب داد ؛
اشتباهاتی تو زندگی آدم تأثیر پایدار میزارن ، که آدم اگه برگرده دوباره تکرارشون میکنه .
و چه قشنگ راست گفت .
اعتقاد خود من اینه که اشتباه تو زندگی اجتناب ناپذیره ،
ولی ؛
کاشکی یه وقتایی جسارت به خرج بدیم و کاغذ پر از اشتباه زندگیمون رو مچاله کنیم . نه پاک کنیم ، نه خط بزنیم . مچاله کنیم و دور بریزیم .
یا یه ضربدر گنده رو همه ی اشتباهاتمون بکشیم و بدیم دیگران از پشتشون بعنوان چک نویس استفاده کنن .
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
« قیصر شعر ایران هم درگـــذشت »
یه زمانی تابستونا با بابام که میرفتم کار
بابام میگفت ؛
تو به درت کارهای اداری نمیخوری ، باید واسه خودت کار کنی
و حالا بعد از 6 سال خدمت در این گنبد دوار و از دست دادن کار قبلیم و بدست آوردن کار جدید ، به این نتیجه رسیدم که واقعاً من به درد کارهای اداری نمیخورم .
از قبل هم خودم میدونستم که برای کارمندی ساخته نشدم ، ولی این چرخ طلایی بعضی وقتها بازیهای بدی با آدم میکنه .
حقیقتش اینه که روحیاتم اصلاً با کارهای اداری سازگار نیست و دائماً در جنگی مستمر با خودم هستم
و میترسم ، چرا که میبینم در این سیستم دارم کم کم مسخ میشم بدون ذره ای تلاش و تقلا ، و البته پر از اوهام رهایی .
چقدر لبریزم از این حس ؛ که بزنم و بشکنم و برم و اصلاً هم کم نیارم .
یاد مرحوم شهریار افتادم
کسی که تمام زرق و برق شهر نشینی رو رها کرد و به دل طبیعت برگشت و ترجیح داد کشاورزی ساده باشد تا کارمندی اتو کشیده پشت باجه های پر از پول بانک .
و یا بودا . . .
کسی که شب زفاف ، زیباترین دختر هندوستان رو رها کرد و رفت و گم شد .
پدرش ، مهاراجه ای بزرگ بود که نمیخواست بعد از خودش ثروت و قدرتش به یغما برود به همین دلیل تمام تلاشش را کرد تا شاید بودا را پایبند کند
و غافل از اینکه بودا بر دیو درونش پیروز شده بود و دیگر میدانست که نباید بماند ، حتی به قیمت تمام قدرت و ثروت پدرش ، حتی به قیمت زیبا ترین دختر هندوستان.
بودا در خاطراتش میگوید : از ترس اینکه مبادا نتوانم دل بکنم ، حتی برای خداحافظی او را از خواب بیدار نکردم .
و این یعنی همان چیزی که انسان پایبند اینهمه تعلق را ، از خفت نجات میدهد .
آری مارکز راست میگوید : قلب آدمی از فاحشه خانه ها هم بیشتر اطاق دارد .