تبليغاتX
بر مدار نقاله
سی ام مهر 1386
و اما عاشق

کسی که سر از پا نمی شناسد

و همه چیز را در معشوق می بیند حتی خودش را   

و هیچ چیز را در معشوق نمی بیند حتی دیگران را   

او معشوق را کامل میداند ( همه چیز در او هست ) ، و بری از هر نقص می بیند ( هیچ چیز در او نیست )

و این خاصیت معشوق است از چشم عاشق ؛

در آنِ واحدی که پر است و مملو ، خالی است و قحطی زده .

پر از خوبیها و شادیها

خالی از پلیدیها و ناخوشی ها .

حقیقتاً همینطور است

پلیدی ، پلشتی ، کسالت ، کثافت و . . . همه از برای جسم است و روح ، آزاد از هرگونه تعلق ملال آور است .

و عشق حقیقی از جنس روح است

نه فرسوده میشود آنگاه که تکرار میگردد ، نه هرز میرود آنگاه که هرزگی رواج پیدا میکند .

نه ته میگیرد و نه هرگز سر میرود .

و نه بر دوش عاشق سنگینی میکند آنگاه که در برش میگیرد تا کام برآرد  .

دمیست از بازدم چون گُلی ، که هر نفسش حیاتی مجدد است .

بیست و هشتم مهر 1386
و اما انسان

موجود دوپایی که فقط خدا می شناسد

حتی ابلیس هم در برآوردهایش در مورد این مخلوق اشتباه کرد .

ناصرالدین شاه تلخکی داشت به نام کریم شیره ای ( دلقکی درشت هیکل و با جذبه ، اهل رانت و زدوبند )

کسی که عزیز و مکرم بارگاه بود و حق داشت با همه شوخی کند و همه را به خنده و استهزاء بگیرد حتی خود شاه را .

و در این میان بودند کسانی از دسته وزیران ، عزیزان ، موبدان و . . . حتی سلاطین که به این تلخک باج میدادند تا آنها را در مجالس و جلوی جمع ضایع نکند ، تا جائیکه این اصطلاح در دربار ناصرالدین شاه رایج شده بود « خر کریم شیره ای را نعل کنید » .

ما خر چه کسی رو باید نعل کنیم ، چه کسی باید خر ما رو نعل کنه . !

قرابت زیادی می بینم بین کریم شیره ای و آن موجود دوپا که انسان می نامیمش ، کسی که همواره این جسارت را به خود میدهد که زمین و زمان و کائنات را ، و حتی خالق خود را به سُخره بگیرد . و گاه آنچنان پیش میرود که به باور میرسیم هر لحظه ساعقه ای از غیب نابودش خواهد کرد .

ولی نه ، اینچنین نخواهد شد . او کماکان باید گستاخانه پیش برود و عصیان نماید . . . . . . . . .

بیست و پنجم مهر 1386


خویش را گم کرده ام همچو ریگی در بیابان

هرچه میگردم ، نمیدانم کجا افتاده ام  

هجدهم مهر 1386


عید آمد و عید آمد

یاری که رمید نــــــامد
چهاردهم مهر 1386
خزان

کار قبلیمو از دست دادم ، خیلی چیزها رو هم باهاش از دست دادم ، منجمله خیل عظیمی دوست و رفیق شفیق ، که هیچکدوم به دردم نخوردند .

حتی یکنفرشون .

خطمم واگذار کردم ، که دیگه اون خیل عظیم رفیق شفیق باهام ارتباط نداشته باشن .

تقریباً در بی خبری مطلق به سر می برم ، که البته بد هم نیست

نه میدونم چه خبره ، نه میدونن چه مرگمه .

تو این هیر و ویر هم واسه بعضی ها گم شدم ، هنوز شاید هم نمیدونن چی به سرم اومده .

باورم نمیشه

کسانی سراغمو نمیگیرن ، که تصورش هم نمیکردم یه روزی سراغمو نگیرن .

حالا تو این فصل پاییز منم یه برگ ریزون اساسی داشتم ، تمام بر و برگهام ریخته و لخت لخت شدم

ولی اصلاً خجالت نمیکشم از این عریانی .

یه جورایی سبک شدم ، احساس میکنم خیلی راحتر میتونم نفس بکشم .

حالا میفهمم این شاید بزرگترین نعمتی بود که خدا به من داد ؛

این که

کارمو از دست دادم . . .

نهم مهر 1386
مسخ

روزگاری بر مردم خواهد آمد

که محترم نشمارند جز سخن چین را ، و خوششان نیاید جز از بدکار هرزه ، و ناتوان نگردد جز عادل .

در آن روزگار

کمک به نیازمندان خسارت ، و پیوند با خویشاوندان منت گذاری ، و عبادت نوعی برتری طلبی بر مردم است ،

در آن زمان

حکومت با مشورت زنان ، و فرماندهی خردسالان ، و تدبیر خواجگان اداره میگردد .

 

علــــی «ع»

هفتم مهر 1386
. . .

آخرین حربه شیطان صداقت است .