
بهانه ای برای ماندن نیست
برای رفتن نیز هم .
گاهِ انتخاب است ؛
به امید گم شدن
تا شاید بیابم
تمام از دست رفته هایم را .
می ترسم . !
آخر میدانی
هر روز گوشه ای از وجودم
به یغما می رود
و من هنوز
امید به سازش دارم ،
چه امید عبثی . !
بیچاره آیینه ها
که این جسم منزجر را
هر روز باید تحمل کنند .
دیگر خودم نیستم
وجودم شده همه عاریه ،
من
از دست رفته ام
پس می روم
تا از دل هم ، رفته باشم .

بیهوده نیست
که
دعا اجابت نمیشود
و معجزه
بی اثر می ماند . !
مرغ آمین
همچو زمین
لم داده در گوشه ای
پاتیل و مست
باده در دست
به ریش ما می خندد
و بیچاره دستانم
که هنوز
با جاذبه زمین می جنگد .
نمیدونم قصه شهریار رو اونجوری که هست باور کنم
یا اونجوری که به تصویر میکشن .
روایت انقلاب رو اونجوری که هست باور کنم
یا اونجوری که به تصویر میکشن
ما کی باید قبول کنیم که
عظمت شخصیتها ، حرکتها ، نمادها و . . .
به روایتی است که تاریخ از آنها خواهد کرد .
تاریخی که هرگز اشتباه نخواهد کرد
منصور برمكي يكي از شاعران مطرح چند دهه اخير كشورمان كه به علت نارسايي كبدي از چندي پيش در بيمارستان فقيهي (سعدي) شيراز بستري شده بود، حدود ساعت شش صبح روز جمعه دوازدهم بهمن ماه درگذشت.
برمكي كه شاعرزادهاي پرورده در سرزمين شعرپرور شيراز بود، در سال 1319 در شهرضاي اصفهان متولد شد. او كه دبير بازنشسته آموزش و پرورش بود، داراي چندين دفتر شعر است كه در دوره پهلوي دو دفتر از اشعار او كه از جمله اولين كارهاي اين شاعر گرانمايه هم بود، توسط ساواك توقيف شد و بعد از آن چند دفتر شعر ديگر از او چاپ و منتشر شد همچون «با گريههاي ساحلي»، «فصل بروز خشم»، «ريشههاي ريخته» و «دهان بيشكل پنهان».
از اين شاعر گرانقدر چند دفتر شعر ديگر به يادگار باقي مانده كه هنوز چاپ نشده است.
* در قابهاي دريايي
آنجا كه موجب خوانا برميخاست
آواز گريه ميخفت
* با ما صداي گريه رها بود
مادر، كنار حادثه
تنها
*وقتي پرونده ميمرد
دست كبود مادر
از آبها بيرون بود
(از دفتر شعر «با گريههاي ساحلي»)
مطلبی که در بالا خواندید برگرفته از سایت بلوکه شده iranian uk بود .
جای بسی تأسف داره
کل اینترنت رو زیر و رو کردم
بیش از 100 سایت تخصصی شعر پارسی و شعر نو و .... سر زدم
تا شاید مطلبی و یا گزیده ای از آثار برمکی رو پیدا کنم
ولی دریغ از حتی یک شعر کوتاه
بیشتر از اینکه دلم واسه مردنش بسوزه ، واسه غربتش سوخت .
« روحش شاد »
پاهایم
گویی عاریه است
گهگاهی مال من است
هر کجا که میخواهند میروند .
دستانم
خط مرا نمیخوانند
آنگونه که خود میخواهند مینویسند .
و چشمان
که چنین سنگینی میکند در کاسه سرم
سنگین ،
به وسعت حجمهی یک نگاه
که گاه
مرا با خود میبرد ،
کجا
نمیدانم . !
این روزها
حس رهایی
در درونم از هر شهوتی سرکش تر شده
چنان که دیگر مهار ناشدنیست
شهوتی که سراسر نفرت است تا لذت
مالامال از خونخواهی ست تا خواهش .
حس این روزهای من
حس شیر ژیانیست
در قفسی تنگ
بسته به زنجیر و در بند
که دیگر نه کسی غرش هایش را جدی میگیرد
و نه از یال و کوپالش میترسد .
ولی من
قصد طغیان دارم
با همان یال و کوپال
با همان غریو و غرش .
حس این روزهای من
حسی فراتر از رهایی ست
« طغیان »
حتی به بهای نابودی .

محرم
به اوج می رسه
ظاهر جامعه
ظاهر آدما
همه چیز دستخوش تغییری ناگهانی میشه
و یهو
و از تب و تاب می افته
انگار
فقط همین دو روزه
که انسان بودنمان نمود پیدا میکنه
و دیگه تموم
باز روز از نو روزی از نو
میشیم همون آدمای زنگار گرفته ای که
نه خدا رو میشناسن نه خلق خدا رو .
آری این منم
که حقیقت را حلق آویز کرده ام
نه میکُشم نه میبُرَم .
حرام میخورم
مکروه میخوابم ،
و چون زنان فرزند مرده
برای حقیقتی محض (ع) به سر و سینه میزنم
و ناسزا میگویم به ناپاکانی که این واژه ناب را حلق آویز کردند .
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
چقدر سر رسید
چقدر سالگرد و سالگشت
چقدر واقعه
چقدر حادثه
در عمق تاریخی همیشه آبستن
که هرچه می نگرم
تاریک و تاریکتر می نماید
آنچنان که گویی
دیگر آخر الزمان است
ولی میدانم ،
دنیا
« بیشترش مانده »
چقدر ؟
نمیدانم !
و وای به حال من
که نمیدانم
در کدام برهه از این تاریخ پا به ماه گذاشته
منتظر کدامین حادثه ام .
نو که میاد به بازار
کهنه میشه عزیزتر
اون قدیما اینجور بود
اینو عزیز جان میگفت .
آی عزیز کجایی ،
بیا ببین حالا رو
وضع و روز ماها رو
نو که میاد به بازار
کهنه میشه دل آزار
حتی اگه این کهنه
عشق ابدی باشه .
من هم
حرفهایی برای گفتن دارم ،
ولی سکوت می کنم .
که سکوت
همیشه ،
نه علامت رضاست .
گاه ،
رساترین فریادهاست .
سکوت می کنم
که بی دادی باشد
به تمام بیدادهای روا رفته
پاسخی موجز به تمام ابلهان ،
در طول تاریخ .
من هم
حرفهایی برای گفتن دارم
ولی سکوت میکنم
و از این سکوت
راضیم ،
اگرچه سکوت
همیشه
نه علامت رضاست .
مسیح
در حال فرار کردن بود
ازش پرسیدن چرا داری فرار میکنی
گفت:
از یه بیماری فرار میکنم
گفتند:
تو که دم مسیحایی داری
نفَست شفاست
تمام بیماری ها رو علاج کردی ،
این بیماری رو هم علاج کن
گفت:
این بیماری لاعلاجه
گفتند:
اسم این بیماری چیه . ؟
گفت:
« نادانــی »

سالروز تولد مسیح پیام آور صلح و دوستی مبارک.
پاییز هم تمام شد
با تمام وصل کشی هایش .
زمستان هم تمام میشود
با تمام نسل کشی هایش .
انسان هم ،
تمام میشود
با تمام
اصل کشی هایش .
در تحیرم
نه . . .
باور نمیکنم . !
تاریخ را تحریف کرده اند؛
مگر میشود
مجنون روی زمین باشد
و
خشکسالی بیاید
نه . . .
باور نمیکنم
آسمان اینهمه سنگدل و بی احساس
محال است
مجنون روی زمین باشد
و
آسمان تاب بیاورد ،
در هم کشیده نشود
نغُرد
نگرید .
محال است . !
از همین الان تکلیفم روشنه
هیچ عکسی ندارم
که بعد از من بزنن به دیوار
تا یک هفته
شاید هم چهل روز
بعد از خودم
به دیوار بماند .
بعد
روی عکسم
پوستر تبلیغاتی
و یا شاید هم
انتخاباتی
بچسبانند ،
پوسترهایی
که بهایش
خون بهای
خون دلهایست
که عوام میخورند .
میایم
می مونیم
میریم .
ازمون فقط یه چیز باقی میمونه
اونم عکسیه که به دیوار میزنن
زیرشم می نویسن
« درگذشت »
عکسی که حل میشه تو اولین بارون
و دیگه تموم . . .
نه یادی
نه بودی .!
سفر ایستگاه
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
قیصر امین پور چهل روزه شد
در آن دیار دیگر
و ما هنوز متولد نشده ایم
گویی هیچوقت هم نخواهیم شد.
مدتها بود سر ذوق نیامده بودم برای جواب دادن به پستهای sun
دیروز اول صبح تا پست جدیدش رو دیدیم ناخودآگاه فوران کردم ،
هرچند که تلاشم برای comment گذاشتن بی فایده بود .
sun از چراغ قرمز نوشته بود و آدمهای عجول و بی قرار پشت چراغ، از سختی شمارش معکوس ثانیه ها، از خساست آسمان برای نباریدن، از پسرک گل فروش در این سرمای سگ و از خودش که سوژه ای پیدا کرده بود برای به جلوه گذاشتن نمایی دیگر از هنر بدیع عکاسی.
مطلبی که در زیر می خوانید شاید حس همزاد پنداری باشد به پست sun ، شاید هم به آن پسرک گل فروش :
گل نرگس و دستان یخ زده
پسرک گل فروش و سرخی چراغ
پای منو پدال گاز
بوق ، دنده ، هوای داغ
هوا
بس ناجوانمردانه سرد است
شیشه ها اگر چه بالاست
دل گل فروش کوچک ما
اما
پر از غصه،
پر از درد است .
آری . . .
خساست آسمان برای پسرک گل فروش بالاترین بخشش و ثانیه های پشت چراغ بزرگترین غنیمت .
به راستی به کجا چنین شتابان.
شاید بهتر است دستی ها را بالا بکشیم، لختی پایمان از بیخ گلوی پدال برداریم تا هم او نفسی بکشد، هم ما به آرامشی برسیم.
اگر آن ناز پرورده بی درد
میدانست؛
که روزی گریبانش را خواهم گرفت،
در تابلوی آفرینشش، جای من میخی می کوبید
تا شاید زمین را باد نبرد .
قهرمان قصه . !
من باید بروم
آخر میدانی ،
جای دیگری
قصهُ دیگری
دارد به پایان میرسد ،
من آنجا
قهرمان قصه ام .