تبليغاتX
در مدار نقاله
یکم اسفند 1386
استنتاج

بهانه ای برای ماندن نیست

برای رفتن نیز هم . 

گاهِ انتخاب است ؛

پس میروم . . .

به امید گم شدن

تا شاید بیابم

تمام از دست رفته هایم را .

می ترسم . !

آخر میدانی

هر روز گوشه ای از وجودم

به یغما می رود

و من هنوز

امید به سازش دارم ،

چه امید عبثی . !

بیچاره آیینه ها

که این جسم منزجر را

هر روز باید تحمل کنند .

دیگر خودم نیستم

وجودم شده همه عاریه ،  

من

از دست رفته ام

پس می روم

تا از دل هم ، رفته باشم .

+ بامداد
بیست و نهم بهمن 1386
!.!.!

آی دل هرجایی

کجایی ؟

بیا که صبر ایوب سر رفت

و تو هنوز

خانه به دوشی .

+ بامداد
بیست و هفتم بهمن 1386
!.!.!

دستان

بیهوده نیست

که

دعا اجابت نمیشود

و معجزه

بی اثر می ماند . !

مرغ آمین

همچو زمین

لم داده در گوشه ای

پاتیل و مست

باده در دست

به ریش ما می خندد

و بیچاره دستانم

که هنوز

با جاذبه زمین می جنگد .

 

+ بامداد
بیستم بهمن 1386
!.!.!

نمیدونم قصه شهریار رو اونجوری که هست باور کنم

یا اونجوری که به تصویر میکشن .

روایت انقلاب رو اونجوری که هست باور کنم

یا اونجوری که به تصویر میکشن

ما کی باید قبول کنیم که

عظمت شخصیتها ، حرکتها ، نمادها و . . .

به روایتی است که تاریخ از آنها خواهد کرد .

تاریخی که هرگز اشتباه نخواهد کرد

+ بامداد
پانزدهم بهمن 1386
!.!.!

منصور برمكي يكي از شاعران مطرح چند دهه اخير كشورمان كه به علت نارسايي كبدي از چندي پيش در بيمارستان فقيهي (سعدي) شيراز بستري شده بود، حدود ساعت شش صبح روز جمعه دوازدهم بهمن ماه درگذشت. 

منصور برمکی 

برمكي كه شاعرزاده‌اي پرورده در سرزمين شعرپرور شيراز بود، در سال 1319 در شهرضاي اصفهان متولد شد. او كه دبير بازنشسته آموزش و پرورش بود، داراي چندين دفتر شعر است كه در دوره پهلوي دو دفتر از اشعار او كه از جمله اولين كارهاي اين شاعر گرانمايه هم بود، توسط ساواك توقيف شد و بعد از آن چند دفتر شعر ديگر از او چاپ و منتشر شد همچون «با گريه‌هاي ساحلي»، «فصل بروز خشم»، «ريشه‌هاي ريخته» و «دهان بي‌شكل پنهان».

از اين شاعر گرانقدر چند دفتر شعر ديگر به يادگار باقي مانده كه هنوز چاپ نشده است.

 

* در قاب‌هاي دريايي

آنجا كه موجب خوانا برمي‌خاست

آواز گريه مي‌‌خفت

 

* با ما صداي گريه رها بود

مادر، كنار حادثه

تنها

 

*وقتي پرونده مي‌‌مرد

دست كبود مادر

از آب‌ها بيرون بود

(از دفتر شعر «با گريه‌هاي ساحلي»)

 

 

مطلبی که در بالا خواندید برگرفته از سایت بلوکه شده iranian uk بود .

جای بسی تأسف داره

کل اینترنت رو زیر و رو کردم

بیش از 100 سایت تخصصی شعر پارسی و شعر نو و .... سر زدم

تا شاید مطلبی و یا گزیده ای از آثار برمکی رو پیدا کنم

ولی دریغ از حتی یک شعر کوتاه

بیشتر از اینکه دلم واسه مردنش بسوزه ، واسه غربتش سوخت .

« روحش شاد »

+ بامداد
سیزدهم بهمن 1386
!.!.!

پاهایم

گویی عاریه است

گهگاهی مال من است

هر کجا که میخواهند میروند .

دستانم

خط مرا نمیخوانند

آنگونه که خود میخواهند مینویسند .

و چشمان

که چنین سنگینی میکند در کاسه سرم

سنگین ،

به وسعت حجمه‌ی یک نگاه

که گاه

مرا با خود میبرد ،

کجا

نمیدانم . !

+ بامداد
هشتم بهمن 1386
!.!.!

این روزها

حس رهایی

در درونم از هر شهوتی سرکش تر شده

چنان که دیگر مهار ناشدنیست

شهوتی که سراسر نفرت است تا لذت

مالامال از خونخواهی ست تا خواهش .

حس این روزهای من

حس شیر ژیانیست

در قفسی تنگ

بسته به زنجیر و در بند

که دیگر نه کسی غرش هایش را جدی میگیرد

و نه از یال و کوپالش میترسد .

ولی من

قصد طغیان دارم

با همان یال و کوپال

با همان غریو و غرش .

حس این روزهای من

حسی فراتر از رهایی ست

« طغیان »

حتی به بهای نابودی .

+ بامداد
یکم بهمن 1386
!.!.!

؟ ؟ ؟

محرم

به اوج می رسه

ظاهر جامعه

ظاهر آدما

همه چیز دستخوش تغییری ناگهانی میشه

و یهو

و از تب و تاب می افته

انگار

فقط همین دو روزه

که انسان بودنمان نمود پیدا میکنه

و دیگه تموم

باز روز از نو روزی از نو

میشیم همون آدمای زنگار گرفته ای که

نه خدا رو میشناسن نه خلق خدا رو .

آری این منم

که حقیقت را حلق آویز کرده ام

نه میکُشم نه میبُرَم .

حرام میخورم

مکروه میخوابم ،

و چون زنان فرزند مرده

برای حقیقتی محض (ع) به سر و سینه میزنم

و ناسزا میگویم به ناپاکانی که این واژه ناب را حلق آویز کردند .

+ بامداد
بیست و ششم دی 1386
!.!.!

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

+ بامداد
بیست و چهارم دی 1386
!.!.!

چقدر سر رسید

چقدر سالگرد و سالگشت

چقدر واقعه

چقدر حادثه

در عمق تاریخی همیشه آبستن

که هرچه می نگرم

تاریک و تاریکتر می نماید

آنچنان که گویی

دیگر آخر الزمان است

ولی میدانم ،

دنیا

« بیشترش مانده »

چقدر ؟

نمیدانم !

و وای به حال من

که نمیدانم

در کدام برهه از این تاریخ پا به ماه گذاشته

منتظر کدامین حادثه ام .

+ بامداد
بیست و دوم دی 1386
!.!.!

محرم 

حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس ناپاکان
من از نقش حقيقت هاي حلق آويز ميترسم

+ بامداد
پانزدهم دی 1386
!.!.!

نو که میاد به بازار

کهنه میشه عزیزتر

اون قدیما اینجور بود

اینو عزیز جان میگفت .

آی عزیز کجایی ،

بیا ببین حالا رو

وضع و روز ماها رو

نو که میاد به بازار

کهنه میشه دل آزار

حتی اگه این کهنه

عشق ابدی باشه .

+ بامداد
دوازدهم دی 1386
!.!.!

بن بست شادی
+ بامداد
یازدهم دی 1386
!.!.!

2008 

سال نو میلادی مبارک .

+ بامداد
دهم دی 1386
!.!.!

من هم

حرفهایی برای گفتن دارم ،

ولی سکوت می کنم .

که سکوت

همیشه ،

نه علامت رضاست .

گاه ،

رساترین فریادهاست .

سکوت می کنم

که بی دادی باشد

به تمام بیدادهای روا رفته

پاسخی موجز به تمام ابلهان ،

در طول تاریخ .

من هم

حرفهایی برای گفتن دارم

ولی سکوت میکنم

و از این سکوت

راضیم ،

اگرچه سکوت

همیشه

نه علامت رضاست .

+ بامداد
پنجم دی 1386
!.!.!

مسیح

در حال فرار کردن بود

ازش پرسیدن چرا داری فرار میکنی

گفت:

از یه بیماری فرار میکنم

گفتند:

تو که دم مسیحایی داری

نفَست شفاست

تمام بیماری ها رو علاج کردی ،

این بیماری رو هم علاج کن

گفت:

این بیماری لاعلاجه

گفتند:

اسم این بیماری چیه . ؟

گفت:

« نادانــی »

 

masih

 

سالروز تولد مسیح پیام آور صلح و دوستی مبارک.

+ بامداد
سوم دی 1386
!.!.!

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

+ بامداد
یکم دی 1386
!.!.!

پاییز هم تمام شد

با تمام وصل کشی هایش .

زمستان هم تمام میشود

با تمام نسل کشی هایش .

انسان هم ،

تمام میشود

با تمام

اصل کشی هایش  .

+ بامداد
بیست و هشتم آذر 1386
!.!.!

در تحیرم

نه . . .

باور نمیکنم . !

تاریخ را تحریف کرده اند؛

مگر میشود

مجنون روی زمین باشد

و

خشکسالی بیاید

نه . . .

باور نمیکنم

آسمان اینهمه سنگدل و بی احساس

محال است

مجنون روی زمین باشد

و

آسمان تاب بیاورد ،

در هم کشیده نشود

نغُرد

نگرید .

محال است . !

+ بامداد
بیست و ششم آذر 1386
!.!.!

از همین الان تکلیفم روشنه

هیچ عکسی ندارم

که بعد از من بزنن به دیوار

تا یک هفته

شاید هم چهل روز

بعد از خودم

به دیوار بماند .

بعد

روی عکسم

پوستر تبلیغاتی

و یا شاید هم

انتخاباتی

بچسبانند ،

پوسترهایی

که بهایش

خون بهای

خون دلهایست

که عوام میخورند .

+ بامداد
بیست و چهارم آذر 1386
!.!.!

میایم

می مونیم

میریم .

ازمون فقط یه چیز باقی میمونه

اونم عکسیه که به دیوار میزنن

زیرشم می نویسن

« درگذشت »

عکسی که حل میشه تو اولین بارون

و دیگه تموم . . .

نه یادی

نه بودی .!

+ بامداد
بیست و یکم آذر 1386
!.!.!

سفر ایستگاه

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام.

 

قیصر امین پور چهل روزه شد

در آن دیار دیگر

و ما هنوز متولد نشده ایم

گویی هیچوقت هم نخواهیم شد.

+ بامداد
نوزدهم آذر 1386
!.!.!

مدتها بود سر ذوق نیامده بودم برای جواب دادن به پستهای sun

دیروز اول صبح تا پست جدیدش رو دیدیم ناخودآگاه فوران کردم ،

هرچند که تلاشم برای comment گذاشتن بی فایده بود .

sun از چراغ قرمز نوشته بود و آدمهای عجول و بی قرار پشت چراغ، از سختی شمارش معکوس ثانیه ها، از خساست آسمان برای نباریدن، از پسرک گل فروش در این سرمای سگ و از خودش که سوژه ای پیدا کرده بود برای به جلوه گذاشتن نمایی دیگر از هنر بدیع عکاسی.

مطلبی که در زیر می خوانید شاید حس همزاد پنداری باشد به پست sun ، شاید هم به آن پسرک گل فروش :

گل نرگس و دستان یخ زده

پسرک گل فروش و سرخی چراغ

پای منو پدال گاز

بوق ، دنده ، هوای داغ

هوا

بس ناجوانمردانه سرد است

شیشه ها اگر چه بالاست

دل گل فروش کوچک ما

اما

پر از غصه،

پر از درد است .

آری . . .

خساست آسمان برای پسرک گل فروش بالاترین بخشش و ثانیه های پشت چراغ بزرگترین غنیمت .

به راستی به کجا چنین شتابان.

شاید بهتر است دستی ها را بالا بکشیم، لختی پایمان از بیخ گلوی پدال برداریم تا هم او نفسی بکشد، هم ما به آرامشی برسیم.  

+ بامداد
چهاردهم آذر 1386
!.!.!

اگر آن ناز پرورده بی درد

 میدانست؛

که روزی گریبانش را خواهم گرفت،

در تابلوی آفرینشش، جای من میخی می کوبید

تا شاید زمین را باد نبرد .

+ بامداد
دوازدهم آذر 1386
!.!.!

قهرمان قصه . !

من باید بروم

آخر میدانی ،

جای دیگری

قصهُ دیگری

دارد به پایان میرسد ،

من آنجا

قهرمان قصه ام .

+ بامداد
هفتم آذر 1386
بنجول

من هم روزی