تبليغاتX
در مدار نقاله
ششم اردیبهشت 1388
!.!.!

. . . و عشق با سوت هیچ پاسبانی نمی ایستد

+ بامداد
شانزدهم فروردین 1388
!.!.!

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

( دکتر علی شریعتی )

+ بامداد
هفتم اسفند 1387
!.!.!

بهلول را گفتند فرق "مستراح" و "منبر" چیست؟

گفت: در اصلشان فرقی نیست

هرکس که نخواهد در "جمع" بریند در آن رود

و هرکس که بخواهد "بر جمع" بریند بر این

+ بامداد
سوم دی 1387
!.!.!

امروز برای اولین بار

بعد از اینهمه سال نوشتن در مورد عشقی که جاودانه شده در وجودم

بعد از پاراگراف آخر همه نوشته هامو پاره کردم

نه دیگه امضایی

و نه دیگه ثبت در سوابقی  

چرا ؟

نمیدونم

شاید یه مرگیم شده خودم نمیدونم .

شایدم دیگه لیاقت نوشتن ندارم

آره فکر کنم همینه  

شاید باید فراموشش کنم .

ولی مگه میشه

کسی که یه تیکه‌ی گنده از وجودته

فراموشش کنی .

کسی که گذشت زمان تازه ترش میکنه

کسی که دلبرکان نو به نو عزیزترش میکنه.

کسی که مثل هیچکس نیست

هیچکسم مثل اون نیست.

کسی که تکرار نمیشه

تکراری هم نمیشه.

+ بامداد
هفدهم آذر 1387
!.!.!

دیگه گلگیرام داره سفید میشه

باید یه تصمیم کبری بگیرم

+ بامداد
بیست و یکم آبان 1387
!.!.!

نامه ابراهام لینكلن به آموزگار فرزندش

به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل وهمه آنها صادق نیستند . اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ،انسانهای صدیق هم وجود دارند . به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر با همتی هم وجود دارد . به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن ،دوستی هم هست .میدانم كه وقت میگیرد . اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد ،بهتر از آن است كه جایی در زمین پنج دلار پیدا كند . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن برحذر بدارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید . اگر میتوانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهید .به او او بگویید تعمق كند ،به پرندگان در حال پرواز دردل آسمان ،به گلهای درون باغچه ،به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند ، دقیق شود .

به فرزندم بیاموزید كه درمدرسه بهتر این است كه مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد . به اویاد دهید ،كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها ،گردن كش باشد .به عقایدش ایمان داشته باشد . حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند {و او را مسخره كنند } . به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست میرسد انتخاب كند .

ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید . به او یاد دهید ،كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد .به او بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است .

به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .

در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید ، بگذارید شجاع باشد . به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد .

 توقع زیادی است ، اما ببینید كه میتوانید چه كار كنید .

+ بامداد
سی ام مهر 1387
!.!.!

و اما دوستی های امروز

و دوست داشتن های امروز

توهینی فاحش به صاحت مقدس حضرت عشق

عشق مقدس ترین واژه عالم است  

که فقط واژه نیست ، روح دارد ، حس میشود و دارای مفهوم است

مفهومی عظیم ، بسیط و پیچیده و تو در تو

و البته ساده  ، نه برای همه

و اما علایقی که نمیخواهم بگویم صرفاً از سر شهوت است یا عادت و تکرار ، که گاه از روی نیاز است و تنهایی .

توهمی عشق گونه که فرد را حتی برای خودش مجاب به عاشق شدن میکند .

ولی آیا به راستی اینگونه است ؟

هر کشش و جذبه ای عشق است !

عشق یعنی کسی را ، چیزی را بیشتر از خود خواستن ، عشق یعنی علاقه شدید قلب به نحوی که هر بار که به میان می آید قلب با ضرب آهنگی شدید و حرارتی مضاعف قرار را بی قرار میکند و کنترل وجود را در دست میگیرد و مغز ناخودآگاه خلع صلاح میشود . جنونی که عاشق را به جسارت و از خود گذشتگی وا میدارد حتی تا پای جان برای جانان .

+ بامداد
هفتم مهر 1387
!.!.!

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

 «علی شریعتی»

+ بامداد
بیستم مرداد 1387
!.!.!

دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ

وز حاصل ایام چه در دستم هیچ

شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ

آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

«خاقانی»

+ بامداد
پانزدهم مرداد 1387
!.!.!

شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند.

 

«علی شریعتی»

+ بامداد
دوازدهم مرداد 1387
!.!.!

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

«ابن یمین»

+ بامداد
هشتم مرداد 1387
!.!.!

احساسات من

چون بوسه ی طفلی ست نو پا

بر لبان عروسکش

در ملاء عام

+ بامداد
ششم مرداد 1387
!.!.!

از مرگ . . .

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                  از آزادی آدمی

                                افزون تر باشد .

 

 

 

پ.ن : ایسنا: مراسم هشتمين سالگرد درگذشت «احمد شاملـــو» برگزار نشد.

اين مراسم كه بنا بر اعلام خانواده، قرار بود طبق روال هرساله، ساعت 17 روز (چهارشنبه، دوم مرداد) در امام‌زاده طاهر كرج - مدفن شاعر - برگزار شود، در نهايت، با ممانعت پرسنل انتظامي حاضر در محل، برگزار نشد.

گويا مجوز قانوني نداشتن گردهمايي، از سوي مسؤولان انتظامي، علت اين ممانعت عنوان شده است.

+ بامداد
سی ام تیر 1387
!.!.!

طفلی پسرک

دلش پریدن میخاست...

بیچاره ولی بال پریدن کم داشت

تا توی بساط دوره گردی روزی...

دو بال سیاه کرکسی را او دید...

با دیدن او مرد بساطی خندید...

گفتش که فروشش همه پایا پای است....

دندان به نوک

و
مو به پر

و
بال به پا

میبخشد...

این ساده پسر ..پای به بالش بخشید

بیچاره پسر به بال کرکس که پرید....

تا آخر شب فقط جسد دید ..همین...

آن شب پسرک دلش دویدن را خواست...

بیچاره ولی...پای دویدن کم داشت

+ بامداد
بیست و پنجم تیر 1387
!.!.!

نامه ای به پدر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:  



پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت،
John

 

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ بامداد
پانزدهم تیر 1387
!.!.!

هزاران سال با فطرت نشستم

به او پیوستم و از خود گسستم

ولیکن سر گذشتم این دو حرفست

تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم

 

« اقبال لاهوري »

+ بامداد
نهم تیر 1387
!.!.!

اونايي كه كم و بيش با آثار شريعتي آشنا هستن بارها و بارها اين مطلب رو خوندن

ولي خالي از لطف نيست، اگر باز تكرار بشه .

 

عشق یا دوست داشتن!!!!؟؟؟؟

"دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد اما دوست داستن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست... عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست . دنیایش دنیای دیگریست. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق. عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. آتش دوست داشتن است که داغ نیست... سرد نیست.. حرارت ندارد ..چرا که نیازمندی ندارد... آتش عشق نیست ..آتش دوست داشتن است.....

+ بامداد
چهارم تیر 1387
!.!.!


مادرمادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

+ بامداد
بیست و هفتم خرداد 1387
!.!.!

ديروز غروب كه به خونه برمي گشتم ديدم يه ماشين اورژانس تو كوچه ما ايستاده و درب يه حياط هم بازه ، دو تا خانم و يه آقا هم داشتند وارد اون حياط ميشدند ، توجهي نكردم و رفتم خونه يه دوش گرفتم، شام خوردم و مهيا شدم واسه تماشاي فوتبال جام ملتهاي اروپا ، ساعت دقيقاً 21:15 بود كه برق منطقه ما قطع شد(معظلي كه جديداً در تهران مد شده ، قطع برق يهو و بدون اطلاع قبلي).

كمي بي حوصله شدم گوشي همراه رو برداشتم و شروع كردم به موسيقي گوش دادن تا شايد وقت بگذره، در خلال گوش دادن به موسيقي SMS بازي هم ميكردم .

چند تا آهنگ گذشت ؛ شادمهر ، بنيامين ، سروش ، ايرج و به مرحوم ناصر عبدالهي رسيد (منو ببخش....)

ديدم صداي شيون و الله اكبر مياد سريع رفتم پشت پنجره ديدم تو كوچه غوغايي شده كلي آدم جمع شده بود، همون آمبولانس ، همون حياط و جنازه اي كه روي دست آدمهاي كوتاه و بلند به رقص مرگ درآمده بود.

داشتم زير لب واسش فاتحه ميخوندم كه جنازه رو به سمت آمبولانس به حركت درآوردن، از بالا كاملاً مشرف بودم هم به مردم كوتاه و بلند و هم به جنازه اي كه روي دستها به نوسان درآمده بود.

از جلوي حياط ما كه گذشتن من از بالا داشتم ميديدم يك آن تمام تنم به لرزه دراومد ، ترس و خوفي عجيب و وحشت و ابهتي عظيم .

نميدونم شايد عزاييل بود با ايل و تبارش كه كوچه را قُرُق كرده بودند .

جنازه را كه بردند به فاصله چند دقيقه همه محله روشن شد و برق منطقه وصل شد .

آري به راستي باور كردم كه ملك الموت با سپاهش محله را قُرُق كرده بودند .  

محله آرام آرام در سكوت فرو رفت

فقط صداي عبدالباسط بود كه از منزل آن مرحوم لطيف به گوش ميرسيد

و من بي خيال كه هنوز اميدوار در انتظار شروع بازيها بودم

پرتقال – سويس

جمهوري چك – تركيه

 

ياد اين شعر خودم افتادم :

و ناگاه

زدر مي آيد

مهمان خوانده اي كه ناخوانده ميخوانيمش

. . . . . . .

. . . . . . . . .

بقيه شعر هم بمانــــــــــــــد .

 

+ بامداد
بیست و دوم خرداد 1387


تو دنياي مجازي بخصوص دنياي وبلاگ نويسي و بين وبلاگ نويسها يه سري تعاملات اجباري وجود داره ، اينكه بايد به وبلاگ ديگران سر بزني تا به وبلاگت سر بزنن، حتماً بايد براشون comment بزاري تا واست پيامي بزارن، و به قولي وبلاگشونو پر تردد كني تا وبلاگتو پر تردد كنن ، پيرو همين اصل منم همواره به چند وبلاگي كه تو favorites ام دربخشي به نام daily ذخيره كرده بودم سر ميزدم ، البته نه به خاطر اون تعاملات اجباري (كه اصلاً اهل اينجور باج دادن ها نيستم)، بلكه به خاطر مفهومي بودن نوشته هايي بود كه صاحبان قلم در وبلاگشون دنبال ميكردن.

خب اونايي كه نوشته هاي منو پيگيري ميكنن و به وبلاگم سر ميزنن ميدونن كه چند ماهي نبودم تو اين دنياي مجازي ( بنا به دلايلي)، كه البته از هفته گذشته دوباره شروع به نوشتن كردم .

ديروز به طور اتفاقي داشتم روزانه هامو چك ميكردم و مطالب وبلاگهاي مختلف رو ميخوندم كه به وبلاگ http://www.abnabathayerangi.blogfa.com آبنباتهاي رنگي خانم سميه و دوستش رسيدم، صفحه رو كه باز كردم و آخرين پستش كه در تاريخ 15/03/87 ارسال شده بود رو ديدم ميخكوب شدم ، يكي از شعرهاي من اونجا بود شعري كه خودم در تاريخ 27/11/86 نوشته بودم و حالا اونجا تو وبلاگ يكي ديگه ميديدمش بدون عنوان شدن نامي از من و يا ذكر منبع وبلاگم .

هم جالب بود واسم و هم شوكه كننده !

شوكه كننده از دو جهت ؛ اول از comment هايي كه براش گذاشته شده بود و دوم باوري تلخي از عدم انحصار و حق كپي رايت اثر در اين عصر كتابخانه هاي مجازي در اين وادي نا هنجار چارچوب شكن .

و جالب از اين جهت كه حتماً قشنگ بوده كه بين اينهمه مطلب و نوشته انتخاب شده .

نميدونم واقعا

نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت .

+ بامداد
بیست و یکم خرداد 1387
!.!.!

زندگی شاید همین باشد.........یک فریبه ساده و کوچک......آن هم از دست عزیزی.......که دنیا را برای او می خواهی.......من گمان کنم زندگی همین باشد....

+ بامداد
نوزدهم خرداد 1387
!.!.!

روزی كه امیركبیر گریست

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند.

اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیركبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند. به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند.

شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود.

امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .

چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود.

علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید.

سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند .

+ بامداد
دوازدهم خرداد 1387
!.!.!

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است. 3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ بامداد
یکم اسفند 1386
استنتاج

بهانه ای برای ماندن نیست

برای رفتن نیز هم . 

گاهِ انتخاب است ؛

پس میروم . . .

به امید گم شدن

تا شاید بیابم

تمام از دست رفته هایم را .

می ترسم . !

آخر میدانی

هر روز گوشه ای از وجودم

به یغما می رود

و من هنوز

امید به سازش دارم ،

چه امید عبثی . !

بیچاره آیینه ها

که این جسم منزجر را

هر روز باید تحمل کنند .

دیگر خودم نیستم

وجودم شده همه عاریه ،  

من

از دست رفته ام

پس می روم

تا از دل هم ، رفته باشم .

+ بامداد
بیست و نهم بهمن 1386
!.!.!

آی دل هرجایی

کجایی ؟

بیا که صبر ایوب سر رفت

و تو هنوز

خانه به دوشی .

+ بامداد
بیست و هفتم بهمن 1386
!.!.!

دستان

بیهوده نیست

که

دعا اجابت نمیشود

و معجزه

بی اثر می ماند . !

مرغ آمین

همچو زمین

لم داده در گوشه ای

پاتیل و مست

باده در دست

به ریش ما می خندد

و بیچاره دستانم

که هنوز

با جاذبه زمین می جنگد .

 

+ بامداد
بیستم بهمن 1386
!.!.!

نمیدونم قصه شهریار رو اونجوری که هست باور کنم

یا اونجوری که به تصویر میکشن .

روایت انقلاب رو اونجوری که هست باور کنم

یا اونجوری که به تصویر میکشن

ما کی باید قبول کنیم که

عظمت شخصیتها ، حرکتها ، نمادها و . . .

به روایتی است که تاریخ از آنها خواهد کرد .

تاریخی که هرگز اشتباه نخواهد کرد

+ بامداد
پانزدهم بهمن 1386
!.!.!

منصور برمكي يكي از شاعران مطرح چند دهه اخير كشورمان كه به علت نارسايي كبدي از چندي پيش در بيمارستان فقيهي (سعدي) شيراز بستري شده بود، حدود ساعت شش صبح روز جمعه دوازدهم بهمن ماه درگذشت. 

منصور برمکی 

برمكي كه شاعرزاده‌اي پرورده در سرزمين شعرپرور شيراز بود، در سال 1319 در شهرضاي اصفهان متولد شد. او كه دبير بازنشسته آموزش و پرورش بود، داراي چندين دفتر شعر است كه در دوره پهلوي دو دفتر از اشعار او كه از جمله اولين كارهاي اين شاعر گرانمايه هم بود، توسط ساواك توقيف شد و بعد از آن چند دفتر شعر ديگر از او چاپ و منتشر شد همچون «با گريه‌هاي ساحلي»، «فصل بروز خشم»، «ريشه‌هاي ريخته» و «دهان بي‌شكل پنهان».

از اين شاعر گرانقدر چند دفتر شعر ديگر به يادگار باقي مانده كه هنوز چاپ نشده است.

 

* در قاب‌هاي دريايي

آنجا كه موجب خوانا برمي‌خاست

آواز گريه مي‌‌خفت

 

* با ما صداي گريه رها بود

مادر، كنار حادثه

تنها

 

*وقتي پرونده مي‌‌مرد

دست كبود مادر

از آب‌ها بيرون بود

(از دفتر شعر «با گريه‌هاي ساحلي»)

 

 

مطلبی که در بالا خواندید برگرفته از سایت بلوکه شده iranian uk بود .

جای بسی تأسف داره

کل اینترنت رو زیر و رو کردم

بیش از 100 سایت تخصصی شعر پارسی و شعر نو و .... سر زدم

تا شاید مطلبی و یا گزیده ای از آثار برمکی رو پیدا کنم

ولی دریغ از حتی یک شعر کوتاه

بیشتر از اینکه دلم واسه مردنش بسوزه ، واسه غربتش سوخت .

« روحش شاد »

+ بامداد
سیزدهم بهمن 1386
!.!.!

پاهایم

گویی عاریه است

گهگاهی مال من است

هر کجا که میخواهند میروند .

دستانم

خط مرا نمیخوانند

آنگونه که خود میخواهند مینویسند .

و چشمان

که چنین سنگینی میکند در کاسه سرم

سنگین ،

به وسعت حجمه‌ی یک نگاه

که گاه

مرا با خود میبرد ،

کجا

نمیدانم . !

+ بامداد
هشتم بهمن 1386
!.!.!

این روزها

حس رهایی

در درونم از هر شهوتی سرکش تر شده

چنان که دیگر مهار ناشدنیست

شهوتی که سراسر نفرت است تا لذت

مالامال از خونخواهی ست تا خواهش .

حس این روزهای من

حس شیر ژیانیست

در قفسی تنگ

بسته به زنجیر و در بند

که دیگر نه کسی غرش هایش را جدی میگیرد

و نه از یال و کوپالش میترسد .

ولی من

قصد طغیان دارم

با همان یال و کوپال

با همان غریو و غرش .

حس این روزهای من

حسی فراتر از رهایی ست

« طغیان »

حتی به بهای نابودی .

+ بامداد